سید محمد طه هاشمی سید محمد طه هاشمی ، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره

ستاره آسمون زندگی ما

بازگشت از سرزمين وحي

سلام پسر قشنگم بالاخره ما هم از مكه برگشتيم و بعد از آمد و رفت‌هاي مهمون‌ها و بقيه كارها تازه يك‌هفته‌اي مي‌شه كه سرم خلوت شده و عذر خواهي مي‌كنم كه دير آپديت كردم واقعاً‌ سرم شلوغ بود عشق مامان خوب بريم سراغ احوالات اين سفر نوراني بالاخره قسمت ما  شد كه بريم و از اين سفر فيضي ببريم و خدا اين فرصت رو به ما داد كه به درگاهش توبه كنيم. ساعت 12 ظهر روز دوشنبه پرواز داشتيم من و شما و بابا رضا و باباجواد رفتيم فرودگاه مهر آباد، توي فرودگاه تقريباً معطل شديم و شما هم حسابي خسته شدي از پشت شيشه هواپيماها رو ديده بودي و گريه مي‌كردي كه من برم سوار بشم تا رفتيم توي هواپيما اول با تعجب از بالا پايين رو ...
14 تير 1393

محمد طه عازم مكه مكرمه و مدينه منوره

سلام قشنگ ترين بهانه زندگيم،‌ پسر خوشگلم در تاريخ 27/2/93 ساعت 12 ظهر به همراه مامان ، بابا رضا، و بابا جواد يا به قول خودت (باباجي) عازم بيت اله الحرام هستي. همه كارات رو هم انجام داديم از پاسپورت و ويزا و واكسن تا جمع كردن ساك لباست. راستي عمه جون هم زحمت كشيدن و واسه شما لباس احرام دوختن ولي با اوصافي كه شنيدم فكر نكنم شما بتوني محرم بشي عروسكم. حاجي كوچولوي من اميدوارم توي اين سفر زياد اذيت نشي و بهت خوش بگذاره و مامان و بابا رو هم همراهي كني تا بتونيم اعمالمون رو درست انجام بديم. ان شا اله به زودي بر مي گرديم و منم عكسهات رو مي ذارم .         ...
28 ارديبهشت 1393

محمدطه پارك رفتن

وقتی آدما تصمیم می گیرن بچه دار بشن، در واقع تصمیم می گیرن تکه ای از قلبشون برای همیشه بیرون از بدنشون زندگی کنه!!!   توي يك روز تعطيل تصميم گرفتيم با محمد طه بريم پارك كه خدا رو شكر پارك هم خلوت بود و پسر ناز من كلي بازي كرد. نفس مامان؛ وقتي با بابا رضا مي ريم پارك بابايي مي گه اگر زمين خورد بزار خودش بلند بشه يا بذار خودش از پله‌ها بالا بره تا مرد بشه ولي عروسكم من دلم طاقت نمي‌ياره ببينم به سختي داري از پله‌ها بالا مي‌ري ولي خودت هم خيلي مستقل هستي و دوست داري خودت كارهات رو انجام بدي. محمد طه دیگه همه كلمات رو میگه و دايره لغاتيش كامل شد و البته همه صحبت‌های ما رو متوجه میشه و گاهی ناخو...
24 ارديبهشت 1393

اولين برف زمستاني

نا زنینم در آستانه هجده ماهگی شما در دي ماه، آسمون اینقدر از حضورت مسروره که پاییز و زمستونشو گم کرده.بادهاساز میزنن ابرا میرقصند و گویی رو سر عالم نقل میپاشن و من براشون از لبای شیرین تو بوسه هدیه میفرستم. تو يك روز برفي كه ماماني هم خونه بود با هم رفتيم توي حياط خونمون برف بازي خيلي ذوق مي كردي عزيزم وقتي روي برفها راه مي رفتي. راستي عشق من الان هم یاد گرفته که بخار شیشه را با دستاش پاک میکنه تا بتونه بیرونو ببینه. اينم پدر و پسر گل پسري كه بعد از برف بازي حسابي خسته شده بود                   ...
24 ارديبهشت 1393

جشن قدم زنبوری محمدطه

روزها و ساعت‌ها رو به  عشق بوی نفست طی میکنم  تک فرزندم  تو رو دوست دارم  به خاطر پاکی‌ت... به خاطر وجوده لطیفت... به خاطر دونه دونه لحظه‌های خاطره انگیزت . من این حس قشنگو به تو مدیونم می دونم كه تا دنیا باشه عاشق تو می مونم جشن قدم محمد طه‌ي عزيزم رو تاريخ ٣/11/92 گرفتيم با تم زنبوري خيلي هم خوش گذشت البته گل پسر من توي 15 ماهي قدم هاي كوچكش رو برداشته بود ولي ماماني وقت نكرده بود جشنش رو بگيره.. پسرم سعي كردم همه چیز برات به بهترين شكل باشه يك هفته قبل از جشن هر شب تا ساعت 3 بيدار بودم و كارهاي تم تولدت رو انجام مي دادم و بايد بگم كه تمام كارهاي طراحي، اجرا، نص...
30 بهمن 1392

شب يلداي ستاره آسمان زندگي ما

امسال شب يلدا بر خلاف شب يلداهاي هر سال، خونه‌ي خودمون بوديم و عمو هم مهمان ما بود، من كه از شب يلدا چيزي متوجه نشدم چون از وقتي كهاز اداره اومدم در گير كارهاي شب يلد بودم به علاوه اينكه شما هم خيلي اذيت و بازيگوشي كردي خوابت هم مي‌يومد مجبور شدم ببرم بخوابونمت از قضا خودم هم خوابم برد نماي كلي ميز شب يلدا آقاي گل پسري در حال خوردن لبو عشق مامان داره نگاه مي‌كنه ببينه كدوم رو راحت‌تر مي‌تونه بهم بريزه من عاشق اون قيافتم كه وقتي مي‌خواي منو گول بزني اينجوري مي‌كني ماه آسمان در حال خوردن هندوانه ...
1 بهمن 1392

سرسره بازی

پسملی ما عاشق سرسره بازیه که بیشتر دوست داره بر عکس بره بالا و همیشه هم می‌گه که بشینید و منو نگاه کنید تازگی‌ها هم یاد گرفته از پله‌ها بره بالا. ...
24 دی 1392

عید غدیر با آقا سید کوچولو

سلام نفکسم؛ پسر قشنگم امسال دومين سالي هست كه عيد غدير داري به همه عيدي مي‌دي اونم با مهر اسم خودت و اولين سالي هست كه خونه خودمون هستيم چون هر سال عيد غدير مي ريم شمال خونه آقاجون. آقا سيد محمد طه روز عيد غدير منتظر مهمون‌ها نشسته تا بيان ديدنش اينجا هم مهمون‌ها اومدن و آقا سيد داره به شكلات‌ها دستبرد مي‌زنن تا چشم مامانش رو دور ديد بالاخره موفق هم شد آقا سید خسته شده دیگه خوابش می‌یاد آقا سيد در حال عيدي دادن(الهی مامان قربون اون دست‌های کوچولوت بشه)   گل سر سبد ما در حال خوردن شربت آبليمو اونم از نوع نذری ...
24 دی 1392

علي اصغر شدن محمد طه در عاشورا و تاسوعا

سلام پسر عزيزم مي دونم كه خيلي با تأخير اومدم اين پست رو بذارم،‌ آخه عشق من دو تا علت داره يكي اينكه چند وقتي هست كه سخت در گير مريضي شما هستيم گوشت عفونت كرده و مدتيه كه همش مي‌ريم دكتر، دوم اينكه سر ماماني حسابي شلوغه تو اداره كه درگير كارا هستم خونه هم كه مي‌يام دوست دارم بيشتر با شما و بابايي باشم .. حالا بگذريم بريم سراغ محرم و عاشورا و تاسوعايي كه گذشت:  محمدطه‌ي عزيزم گل خوشبوي مامان؛ عاشورا و تاسوعا قرار بود بريم آمل ولي به اين خاطر كه شما مريض بودي و من هم چشمم رو عمل لازك كرده بودم نشد كه بريم البته بابا رضا رفت آمل و من و شما خونه بوديم و مامان زهره اينا اومدن پيش ما  اينم بگم كه ت...
15 دی 1392